خلاصه کتاب
عاشق بودند؛ هردویشان...! جانایی که آبان را همچون بت میپرستید و آبانی که جانا.. حکم جانش را داشت.. عشقی نفرین شده که در شب عروسی شان جانا را روانه زندان و آبان را روانه بیمارستان کرد.. افگار داستان دختری زخم خورده که تازه از زندان آزاد شده به دنبال عشق از دست رفته اش، دوباره پا در عمارت مجدها میزاره و مردی که سالهاست فراموشی گرفته و دیگر هیچ نشانی از آن آبان قدیمی عاشق ندارد ...