خلاصه کتاب
-هیچکس نبود منو فهمید؟! من، با نگاهی کنایه آمیز به سکوتشان، گفتم: خب، سکوت یعنی موافقت! نگار با اخم جواب داد: عاره عاره، فهمیدیم عزیزم! اما ماجرا وقتی جالب شد که چشمم به نسیِ خیارشور افتاد، چسبیده به ایمان، انگار زالویی بود که میخواست جانش را بمکد! با کنجکاوی پرسیدم: داری لذت میبری از این رابطهی ناسالم؟ و ایمان، مثل بچهای لجباز، گفت: به تو ربطی نداره، حسود! من هم با چشمانی تنگشده، پاسخ دادم: حسود؟ عمهی بزته! ...