دانلود رمان نقطه ویرگول از نویسنده نساء حسنوند کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه، مافیایی
تعداد صفحات: 1240
خلاصه رمان: سپیده، مادر داغدیدهای که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، در لحظهی خودکشی، با شادمهر، مردی ثروتمند اما اسیر سنتهای خانوادگی، روبهرو میشود. او که تنها به دنبال وارثی برای حفظ امپراتوری پدرش است، از سپیده میخواهد تا به جای مرگ، زندگیِ جدیدی را بپذیرد. اما آیا این رابطهی ظاهرا سودمند، نجاتبخش خواهد بود یا هر دو را به ورطهی ویرانی میکشاند؟ …
قسمتی از رمان نقطه ویرگول
“شادمهر” صدای زنگ تلفن مزاحم مته وار در حال سوراخ کردن مغزم بود باز هم یادم رفته بود قبل از خواب خاموشش کنم. خواب آلود دستم را دراز کردم و چشم بسته روی پاتختی دست کشیدم تا پیدایش کنم که با قطع شدن صدایش دستم متوقف شد و در همان حالت سعی کردم مغزم را دوباره به ادامه خواب وادار کنم. -دیرینگ… دیرینگ.. با صدای دوبارهاش عصبی یکی از بالشتها را به سمتی پرت کردم. -آه! لعنت بهت… حرصی چشمهایم را باز کردم و با چنگ زدن به گوشی بدون نگاه کردن به صفحهاش آن را کنار گوشم گذاشتم. -بله! شخص پشت تلفن انگار از صدای بلند و طلبکارم جا خورد که چند لحظهای سکوت کرد. -الو! میگم بله! صدای مسلم بود که در گوشم پیچید.
-شرمنده آقا خواب بودید واجب بود و گرنه زنگ نمیزدم. همه خوب میدانستند تک پسر خاقان چقدر روی خوابش حساس است. عزیز دردانهای که مشغول گذراندن دوران تنبیهش بود. کلافه غریدم: حالا که بیدارم کردی بگو مسلم! -آقا زنه چند ساعت پیش به هوش اومد همون طور که دستور دادید آوردمش سر قبر بچهش. با بدخلقی میان حرفش پریدم، برای این مسئله پیش پا افتاده بیدارم کرده بود. -خب که چی؟! گریه وزاریهاش رو که کرد تا خونهش برسونش و برو پی کارت این رو همین دیشبم بهت گفتم. -میدونم ولی زنه الان کنار پای من غش کرده چیکارش کنم؟! -ببرش بیمارستان بهش برسن هر کودنی میدونه تو این موقعیت باید چیکار کنه. -حق با شماست ولی
جسارت نباشه، تا همین جاش هم به گوش خاقان برسه من از دیشب در خدمت شمام سرم رو بیخ تا بیخ میبره نمیتونم بیفتم دنبال سر این زنه میارمش آپارتمانتون تحویل خودتون میدم یا میذارمش بیمارستان بقیهش با خودتون دیگه. لعنتی من چقدر بدبخت بودم که زیر دستهایم هم دیگر از اوامرم پیروی نمیکردند. -چیکار کنم آقا؟ بیارمش یا ببرمش بیمارستان؟ بیمارستان قطعاً گزینهی بهتری بود ولی دلم نمیخواست کسی از همکاران بفهمد آن کسی که ناجی این زن بوده من هستم.شانس و اقبالش زیاد بود. من چرا باید سر از بوتههای شمشاد در بیاورم و چشمم به این زن بخورد؟ من را چه به ناجی شدن؟ -بیارش اینجا …