دانلود رمان طغیان از نویسنده دلیار کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه، انتقامی
تعداد صفحات: 1344
خلاصه رمان: حامدِ ماجد! بزرگ ترین طلا فروشِ تهران! قد و بالای رعنا، هیکل زیبا، خوش چهره و خوش صدا… کسی که همهی دخترا براش سر و دست میشکنن! عاشقِ رفیقِ زنش میشه. کسی که برای انتقام اون رو عاشق خودش میکنه… دِل میده به دِلش و …
قسمتی از رمان طغیان
حامد نفس عمیقی کشید و کمرش را به دیوار تکیه داد، حس میکرد هیچ انرژیای در رگهایش ندارد و چیزی نمانده که زمین بخورد. نگاهی به ساعت دور مچش انداخت و با دیدن عقربهها که از سه گذشته بود دستی به صورتش کشید. نازنین که کنجکاو شده بود بفهمد بحث حامد و هما به کجا کشیده از جایش بلند شد و به سمت راهرو رفت. وقتی حامد را دید که به دیوار تکیه زده و چشمهایش را بسته با لحن نگرانی همانطور که به طرفش میرفت گفت: خوبی عزیزم؟ دستش را روی ته ریش زبر روی صورتش گذاشت و همانطور که نوازشش میکرد ادامه داد: چیزی شده؟ اتفاقی افتاده؟ حامد بهم ریخته از بهم ریختگیای که
زندگیاش را گرفته بود دست نازنین را پس زد و در حالی که به سمت دستشویی میرفت به گفتن نهای اکتفا کرد. به صورت خیسش در آینه خیره شد و نفس عمیقی کشید. زیر چشمهایش گود رفته بود و سیاهی کمرنگی زیرشان به چشم میخورد. هوف کلافهای کشید. مشتی آب به صورتش پاشید و قبل از بیرون رفتن از دستشویی چند لحظهای ایستاد. با خودش فکر میکرد که چه غلطی دارد میکند؟ منتها جوابی برایش نداشت. احساس خستگی تمام نشدنیای داشت. دلش برای زندگی آرام و بی دغدغهای که قبل داشت تنگ شده بود. چشمهایش را برای لحظاتی بست و بعد از دستشویی خارج شد. نازنین که منتظر حامد روی مبل
نشسته بود با بیرون آمدنش گوشهی ناخنش را که تا آن موقع در حال جویدنش بود رها کرد و از جایش بلند شد. هم استرس سر رسیدن مرجان را داشت و هم از طرفی از شدت کنجکاوی به سطوح آمده بود. میتوانست حدس بزند که فرد پشت خط هما بوده اما این قدر بهم ریختن حامد نشانه خوبی برایش نبود. اگر جا می زد چه؟ قدمی به سمتش برداشت که حامد سریع و جویده جویده گفت: خب من باید برم مغازه مراقب خودت باش و بابونه که آوردمم دم کن بخور برات خوبه. نازنین سرش را کمی کج کرد و با نگاهی که مشخص بود گیج شده به او خیره شد حامدی که از بالا و پایین شدن سریع سینهاش میتوانست حدس بزند که عصبی است …