جانا دختری که سالها پیش طی یک حادثه پدر و مادرش را از دست میدهد و زمانی که میفهمد پدر و مادرش به دست پرویز فولادوند به قتل رسیده اند تصمیم میگیرد برای انتقام به عمارت فولادوند ها برود و کاری کند که پسر پرویز فولادوند یعنی مسیحا فولادوند عاشقش شود تا بتواند از این قضیه سو استفاده کند و انتقامش را به نحو احسن بگیرد،غافل از اینکه مسیحا یک مرد عادی نیست،او درگیر یک بیماری روانی است و با وجود گذشته ی نامعلوم و شخصیت مرموز اش جانا پشیمان شده می خواهد به هر نحوی از آن عمارت شوم فرار کند ولیکن موانعی سد راه اش می شود ...
یک آتش سوزی بزرگ درست بعد از جدایی دو معشوق... مردی که چشمانش از جنس یخ های آلاسکا هستند و وجودش طعنه به سنگ سخت می زند... دختری که در مردمک هایش زندگی بیداد می کند و آرامش ... طعم خیانت معشوق، توانایی دل کندن ندارد... هیچ کس نمی داند که آخر قصه ی عشق پر دردسرشان به کجا کشیده می شود... جز دخترکی که امید دارد یه روز ققنوس شدن؟؟