خلاصه کتاب
بودند خانه شان.صدای همهمه و حرفهایشان تا اتاق خواب هم شنیده میشد. دوست داشت میرفت بیرون و تک تک شان را از خانه بیرون میکرد، اما می دانست با حضور پدری که حرف مردم برایش از هر چیزی مهم تر بود چنین اتفاقی غیر ممکن بود. مادرش طبق معمول همیشه اول در را باز کرد سرش را داخل آورد و در نهایت پرسید: اجازه هست بیام تو؟ خنده اش گرفت. سر تکان داد: شما که تا اینجاش رو اومدی بقیه اش رو هم بیا دیگه. نگران دستهایش را به هم قلاب کرد: _استرس دارم هرانوش بابات تا حالا بیشتر از ده بار سراغتو گرفته. چرا بیرون نمی آیی؟ میخوای سر و صداشُ در بیاری؟