دانلود رمان روژیار از نویسنده سارا کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی، رئال
تعداد صفحات: 785
خلاصه رمان: دلا سالهاست با درد طردشدگی زندگی میکند، تا اینکه آشنایی تصادفی با مردی مرموز، رشتههای از هم گسسته سرنوشت را دوباره به هم میبافد. آنها نمیدانند که گذشتهشان چگونه به هم گره خورده است. داستانی از عشق ناخواسته در سایههای تاریک خاطرات فراموش شده …
قسمتی از رمان روژیار
حدودا ده دقه تا یه ربع هتل تا دریا فاصله داشت. با قدمای آروم مسیر رو طی کردم رسیدم لب دریا. روی یکی از نیمکتها نشستم. دریا آروم و بدون موج بود چندتا خانواده با بچههاشون تو آب بودن. دیدن این لحظهها دلمو گرم میکرد. یاد لحظههایی که با خانوادم داشتم برام زنده میشد. بزرگترین شانس زندگیم پدرو مادرم بودن. هر چقدر کوتاه اما همون چند سال به اندازهی تمام عمر منو از عشق خودشون سرشار کردن. با تقدیر نمیشه جنگید قسمت من هم این بود که فقط چند سال پدر و مادرم رو کنارم داشته باشم. گاهی خیلی خسته میشم، خیلی دل تنگ میشم، ولی مرگ تو این دنیا تنها چیزیه که هیچ چارهای نداره.
هر چند که من با اون حادثه فقط پدر مادرم رو از دست ندادم، من کل خانواده و همه کسایی که تا اون روز میشناختم رو هم از دست دادم، یجوری از زندگی من رفتن و محو شدن انگار که هیچوقت نبودن. حتی تو این چند سال یک بار هم اتفاقی ندیدمشون… ولی دیگه برام مهم نیست… من از پس خودم و این زندگی بر اومدم… و حالا از اینی که هستم خیلی راضیم… چشمای خیسمو پاک کردم. در امتداد ساحل و کنار دریا شروع به راه رفتن کردم. هوا داشت تاریک میشد که برگشتم هتل… تلما هنوز نیومده بود زنگم نزده بود منم بهش زنگ نزدم وسايلمو جمع کردم هر چیزی که برای فردا لازم بود رو دم دست گذاشتم و روی تختم دراز کشیدم. گوشیمو برداشتم و برای تلما نوشتم:
صبح بیا اتاق رو بدیم تحویل بعد بریم فرودگاه، بعدم گوشیمو گذاشتم روی عسلی کنار تخت و خوابیدم. نیمههای شب با حس باز شدن در هوشیار شدم. ترسیدم پتو رو تا زیر چشمم بالا آوردم چند لحظه طول کشید با دیدن تلما که داشت با قدمای اروم میومد سمت تختش پتو رو دادم پایین و گفتم: بتركي الهي زهلم رفت… اونم هینی گفت وایساد وسط اتاق و گفت: تو چرا بیداری این ساعت؟ -خواب بودم تو اومدی بیدار شدم. -ببخشید … نشد زودتر بیام، تو که ناراحت نشدی؟ -نه منم یکم برای خودم چرخیدم. -خوبه پس من زودتو وسايلمو جمع کنم صبح باید اتاقو بدیم تحویل. خودمو کشیدم بالا تکیه دادم به تاج تخت و گفتم: خدا حافظی کردی باهاشون؟ …