دانلود رمان گرداب از نویسنده سهیلا ترابی کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه
تعداد صفحات: 871
خلاصه رمان: سایه داستان عشق یک دختر ۲۲ ساله به حامد مرد ۴۰ سالهای رو روایت میکنه، سایه عاشق و دلباختهی دوست پدرشه... برای رهایی از این عشق با نوید دوست میشه، دست روزگار نوید و حامد رو مقابل هم قرار میده… سایه طی یک اتفاقی مجبور به اعتراف عشقش میشه، اما حامد رو از دست میده، خبرها به گوش پدرش میرسه، سایه در اثر یک تصادف به کمای یک ماهه میره… و داستان از این جا به بعد هیجانیتر میشه …
قسمتی از رمان گرداب
سال تحویل شد سیل تبریکها و عیدیها به راه بود سایه تک تک اعضای خانواده را بوسید و رسیدن سال نو را تبریک گفت، میدانست از تبریک گفتن نمیشد فرار کرد. حامد هم چون گذشته شوخ و سرزنده تبریک گفت، اما سایه سرد بود، حامد این را میتوانست حس کند، در باورش نمیگنجید، یعنی آن پسرک آنقدری برای سایه اهمیت داشت، که حتی بعد از یک ماه سایه هنوز با حامد سرسنگین باشد، باید این دلخوری را سر فرصت از بین میبرد، سایه بعد از گرفتن عیدی پدرش، تصمیم گرفت به اتاقش برود، باید از آن فضای سنگین فرار میکرد، به اتاق رفت، پنجره را باز کرد، چند نفس عمیق میتوانست برایش مناسب باشد،
دلتنگ بود، دلتنگ شوخیها و خندههایش، صمیمیتش، اما تصمیمش را گرفته بود، باید دور میشد، نادیا درست میگفت، سایه و حامد هیچ گاه یکی نمیشدند، باید خیالاتش را به ته تهای ذهنش که نه، باید از ذهنش کامل پاک میکرد، اشک چکیده شده را پاک کرد، باید به خود میآمد، پنجره را بست، سریع از اتاق خارج شد، پچ پچهای، توجهش را جلب کرد، بیصدا چند قدم به طرف پلهها برداشت، رو به روی پلهها ایستاد، پایین پلهها، حامد پشت به او و نادیا رو به رویش بود، کمی گردنش را کج کرد، گردنبندی در دستان نادیا بود، توانست جعبهی کوچک قرمز را نیز در دستان حامد را تشخیص دهد. دهانش خشک شد، دیدهاش را
باور نداشت، ضربان قلبش کند شد، دستهایش یخ زد، قدرت حرکت را از دست داد، نه راه پیش داشت نه راه پس، حرفهای نادیا در ذهنش تکرار شد، اون سنی ازش گذشته تو هنوز جوونی… حامد به درد تو نمیخوره… باید فراموشش کنی سایه… من از دلم گذشتم… به وقتش همه چی رو برات تعریف میکنم… فعلا تو مهمی... با خود تکرار کرد! -نه امکان نداره، امکان نداره! ناديا متوجه حضور سایه شد، با اضطراب گردنبند را سریع بین دستانش پنهان کرد، لبخند زد: سايه جان اومدی؟ داشتم میومدم پیشت! سایه دیدش تار شد، حامد به عقب برگشت، لبخند زد رو به نادیا گفت: بهتره فعلا من برم. نادیا به زور لبخندش را جواب داد …