خلاصه کتاب
چیزی نمانده.. به آوازهای بیقرارِ باد و رقصِ دلبرانه برگهای این باغ... به دل کندن چنارها... به هزار رنگ شدن روزگار و تجلی دوباره بهار. به عطر و بوی بِههای لب طاقچه و دانههای قرمز انار.. به قدم زدنهای عاشقانهمان و خشخش برگها.. و به خلق شاعرانههای قشنگ.. چیزی نمانده تا ظهور عشق.. همان عشقی که من را بیقرارِ روزهای با تو بودن کرد.. همانها که با لبخند جذاب مردانهات، با دو انگشت شست و اشارهات بینیام را میفشردی و زیر لب برایم نجوا میکردی: تو خودِ آوازِ بیقرارِ منی!