خلاصه کتاب
من داریوش بزرگمهرم. سلطان زعفرون ایران! وارث تاج و تخت بزرگمهر... با حدود هزار نفر کارمند و کارگر زیر دستم و صد تا مزرعه کشت زعفرون... همه چیز از وقتی شروع شد که یه دختر بچه رو به فرزند خوندگی گرفتم.. نمیدونستم اون دختر بچه بزرگ میشه و میشه بلای جونم. نمیدونستم کسی که جای پدرشم، کسی که بابایی صدام می کنه میتونه با چشمای درشت و معصومش این طوری خونه خرابم کنه...