خلاصه کتاب
دستش به زور به توتِ قرمز رسید. با لبخندِ دلنشین آن را چید و در دهانش گذاشت. مزهی ترش و شیرینش، دلش را مالش داد و سرشار از حس خوب شد. توتِ قرمزی نوکِ شاخهی درخت بود، دست دراز کرد برای چیدنش... اما همان لحظه دستی دورِ کمرش حلقه شد. ترسیده سر جایش ایستاد. ضربان قلبش بالا رفت و گلویش خشک شد. بی بی بارها اخطار داده بود تنهایی پشت عمارت نرود. اما نتوانسته بود از توتها بگذرد... صدایی در گوشش نجوا شد: هیش، توت فرنگی کوچولوی من! منم نترس. با شنیدنِ صدایش ترسش چند برابر شد. -ار..ارباب این ..اینجا چیکار میکنید؟! ...