دانلود رمان باقلوای پرماجرا از نویسنده محیا داودی کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه
تعداد صفحات: 2611
خلاصه رمان: جعبههای شیرینی امروز به طرز عجیبی سنگینتر از همیشه بودند. وقتی در آن عمارت عجیب باز شد، حس کردم وارد دنیایی دیگر شدهام. آن راهروی طولانی، آن پلههای بینهایت… چرا کسی اینجا را مثل خانههای معمولی طراحی نکرده بود؟ با صدایی لرزان گفتم: سفارشاتون رو آوردم. اما کسی جواب نداد. فقط سکوت سنگین قصر بود و من با آن جعبههای لعنتی …
قسمتی از رمان باقلوای پرماجرا
حسابی به خودم رسیدم. اگه هم نمیخواستم این کار و کنم زیر ذره بین مامان بودم و مجبور بودم به خودم برسم. یه مانتوی طوسی همراه با شال ترکیبی زرد و طوسی پوشیدم و بعد از برداشتن کیف سفید همرنگ کفشهای اسپرتم از خونه بیرون زدم تو ماشین که نشستم نفس عمیقی کشیدم. هنوز نمیدونستم رفتن و دیدنش کار درستیه یا نه اما انقدر از سمت بابا و مامان و مجید ترغیب شدم، انقدر تو گوشم خوندن که طرف آدم حسابیه که خوشبخت میشی که چیزی کم نداره که دلم راضی شد شاید چون سهیل یکی بود عین پسرای شکیبا نگران بودم، شاید فکر میکردم یه آدمیه شبیه اونها که با تکیه به پول
باباشون هر جور دوست دارن رفتار میکنن، هرچند تا به اینجا خلافش بهم ثابت شده بود. سهیل به نظر پسر خوبی میومد. غرق همین افکار حالا به کافه رسیدم. همون کافهای که آدرسشو برام فرستاده بود. یه کافه تو یکی از بهترین و پر رفت و اومدترین خیابون هایشهر. ماشین و یه گوشه پارک کردم و پیاده شدم. نفس عمیقی سر دادم و راه افتادم و طولی نکشید که وارد کافه شدم. حالا داشتم میدیدمش. با لبخند نظاره گرم بود که دستش هم برام تکون داد و من به سمتش رفتم. رو به روش که نشستم لبخندش عمیق تر شد: سلام! جواب سلامش و دادم و احوالپرسی مختصری کردیم، دو تا لیوان موکافراپه که انگار از مورد علاقههای
هر دومون بود سفارش داد و حالا همزمان با رسیدن سفارشمونم حرفهامون کمی جدی شد. -مامان اصرار داشت که با خودت و خانوادت بیشتر آشنا بشیم اما من موافقت نکردم، گفتم خودم اول باهات حرف بزنم بشناسمت و توهم همینطور. و چشمی ریز کرد: اصلا شاید از من خوشت نیومد. نگاهی به صورتش انداختم صورت جذابی داشت؛ اخلاقیاتش هم خوب بود و من تا به الان نتونسته بودم ازش ایرادی بگیرم که سری به اطراف تکون دادم. -به نظر من هم بهتره اول خودمون باهم آشنا بشیم. یه کمی از لیوان نوشیدنیش خورد و گفت: خب امروز میخوام خودمو بهت معرفی کنم، بعد از کافه میتونیم بریم مطب، دوست داری محل کارم و ببینی؟ بزاق دهنم و پایین فرستادم …