ناول تایم، دانلود رمان های پرطرفدار عاشقانه و جذاب بصورت رایگان ایرانی و خارجی جدید همراه با دانلود رایگان PDF بهترین رمان های آنلاین بدون سانسور در سایت ناول تایم.
متن کامل رمان سیندرلاهای مسقط اثر هدی حمد دانلود فایل PDF (با لینک مستقیم) – ویرایش جدید و بهبود یافته + مخصوص موبایل)
هدی حمد در مجموعه داستان به هم پیوسته سیندرلاهای مسقط داستان هفت زن عمانی را برایمان میگوید. زنهایی که ماهی یکبار سیندرلا میشوند. دست از کارهای حال به هم زن خانه میکشند. پیشبند آشپزخانه را باز میکنند. جادوی سیندرلایی آنها را زیرورو میکند. شکمهاشان صاف و مسطح به کمرهای باریکشان متصل میشود. انگار چرخ زمان هنوز از رویشان رد نشده است …
پرده ای از رمان سیندرلاهای مسقط
کاری که این اواخر کردم شاید به نظر خیلی مسخره برسد، اما هر وقت دچار استرس میشوم این کار را میکنم. ساقهایم را که به دویدن واردند، تکان میدهم. بعد شروع میکنم دویدن کنار تیرهای چراغ برق. سیل نوری از ماشینهای توی خیابان رویم میریزد. طبق معمول مسافتی طولانی طی میکنم. هر چه بیشتر بدوم، ترسهایم بیشتر بر عقب نشینی میکنند یا حداقل خودم را مجبور میکنم این را باور کنم. هیچ کس نمیتواند زنانگی تنم را درون این تاریکی تشخیص دهد. شهر خواب را با لباسهای ورزشی گل و گشاد دور میزنم. کلاه پیراهن ورزشی را روی سرم میکشم از بین مردان و جوانان ایستاده رد میشوم. هیچ کدام برنمیگردند نگاهم کنند. توجه کسی به من جلب نمیشود.
دخترها جرئت نمیکنند در شب این شهر امن و امان بدوند دخترها باوقار و سنگین و رنگینند. از خیلی قبل تر، من میدویدم. توی حیاط خانه مان میدویدم. در حیاط پشتی مدرسه. نزدیک خیابان عشق، وقتی عصبانی بودم میدویدم و وقتی شاد بودم میدویدم. اولین بار وقتی نتوانستم خشمم را از مردن پدرم از سر بگذرانم شروع کردم به دویدن. دویدم و دویدم و دبیر ورزش به من گفت چرا دونده نمیشوی؟ یک دونده واقعی شدم. بهترین مدالها را به عنوان بهترین دونده زن مسقط از آن خودم کردم. دقیقاً همین کار را میکردم. به طرف آغوش پدرم میدویدم. انگار پدرم با دستهایی باز ته مسیر مسابقه ایستاده بود. جایزهها نمیتوانست جای خالیاش را پر کند، اما
زندگی بعدها دلایل بسیار دیگری غیر از رسیدن به آغوش پدرم برای دویدن پیش رویم گذاشت. پدرم فقط یکی از دلایل شد. رائد دوست نداشت بدوم. در این باره مطمئن نبود. دویدنم او را میترساند. باعث میشد اخم کند و ابروهایش مدتی طولانی در هم گره بخورند. سکوتش بیشتر از حد لازم طول میکشید. کمتر میخورد و زودتر میخوابید. رائد به تمام چیزهایی که دوست نداشت، این طور اعتراض میکرد. عوض میشد، نمیخندید، شوخی نمیکرد. انگار توی مسیری میافتادیم که پایانش امن نبود. بنا بر عادت میگفتم «اینها برای چیست؟» بعد کم کم شروع میکردم به کنار گذاشتن چیزهایی که رائد دوست نداشت. گاهی میان بازوهایش به شدت مشمئز و منزجر میشدم …
ناول تایم، دانلود رمان های پرطرفدار عاشقانه و جذاب بصورت رایگان ایرانی و خارجی جدید همراه با دانلود رایگان PDF بهترین رمان های آنلاین بدون سانسور در سایت ناول تایم.
آخرین نظرات
ابر برچسب ها
شبکه های اجتماعی
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " ناول تایم " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.