دانلود رمان سالواتوره از نویسنده لیانا دیاکو کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه، بزرگسال
تعداد صفحات: 677
خلاصه رمان: با غرش آسمون به خودم میام. می ایستم و در حالی که لبه های کتم رو به هم نزدیک میکنم به ابرهای سیاه تو آسمون شب خیره میشم. هنوز بارونی در کار نیست اما برای من که بیشتر عمرم تو لاس وگاس بودم گفتنش سخت نیست که تا چند دقیقه دیگه آسمون باز میشه و سیل ازش میاد. باد موهامو به بازی میگیره و از ذوق ذوق پاهام تازه متوجه میشم که چقدر راه رفتم. گوشیمو از جیبم درمیارم و بهش نگاه میکنم. نزدیک به بیست تماس از دست رفته. گوشی رو خاموش میکنم و برمیگردونم به جیبم، همه برن به درک.
قسمتی از رمان سالواتوره :
امیدوارم همینطور باشه. امیدوارم سرجیو الان تو و سیه نا رو ببینه. ببینه که چقدر زیبا و دوست داشتنی هستید.” چند دقیقه ی دیگه میمونیم تا اینکه بهانه گیری های سیه نا شروع میشه و راه رفته رو برمیگردیم. بعد از به دنیا اومدن بچه ها سالواتور پیشنهاد کرد به یه خونه ی ویلایی بریم اما من تو آپارتمان احساس امنیت بیشتری دارم پس به یه پنت هاوس دوبلکس اومدیم. حالا من بچه ها رو تو تخت میذارم و به طبقه ی پایین میرم تا شوهرم رو ببینم که هنوز کت و شلوار صبحش رو به تن داره و با یه استکان اسکاچ تو تراس ایستاده و به نمای شهر بدون خاموشی خیره است. شالی که روی مبل افتاده رو دورم میپیچم و بهش ملحق میشم.
“حالت خوبه؟” هر سال تو روز تولد و مرگ سرجیو به هم ریخته است اما امشب نشانی از آشفتگی تو نگاهش و رفتارش نیست. استکان مشروبش رو روی میز گرد شیشه ای میذاره و من رو تو آغوشش میکشه و سرم رو میبوسه، “خوبم بللا. داشتم فکر میکردم.” سرم رو بالا میگیرم و نگاهش میکنم، “به چی؟” “به تو، بچه ها. به زندگی ای که در کنار هم ساختیم.” لبخندی واقعی میشینه روی لب هام چون این موضوعیه که من هم اغلب بهش فکر میکنم. سرش رو کمی خم میکنه و در حالی که گونه ام رو نوازش میکنه رشته موهایی که تو صورتم افتاده رو کنار میزنه و میگه، “مرگ سرجیو آتیشی به جونم انداخت که هیچ آبی نمیتونست خاموشش کنه.
آتیشی که منو میسوزوند و خاکستر میکرد. آتیشی که شعله هاش با هیچ ترفندی کم نمیشد. نه حتی وقتی امبرتو رو کشتم. داشتم از درون میسوختم ویولت، داشتم عذاب میکشیدم. اما وقتی تو وارد زندگیم شدی، وقتی تو قلبم ریشه کردی مثل آبی بودی که شعله های اون آتیش رو کم کردی، و حالا بچه هامون اون شعله ها رو کاملا خفه کردن. تا زنده ام سرجیو تو قلبم و تو مغزم هک شده اما اون آتیش الان کاملا خاموش شده ویولت، الان کاملا به آرامش رسیدم.” چونه اش، گونه اش و لبش رو نرم میبوسم و لب میزنم، “خیلی خوشحالم عزیزم. خوشحالم که به آرامش رسیدی.“
صورتم رو قاب میگیره و میپرسه، “تو چطور؟ تو هم در آرامش هستی؟ مدت هاست از پرسیدنش وحشت دارم اما به من بگو ویولت. گذشته ات رو فراموش کردی؟” سرم رو به چپ و راست تکون میدم، “نه سالواتور، فراموش نکردم.” غمی که تو نگاهش میشینه با حرف بعدیم از بین میره، “فراموش نکردم یه شب به کافه سرنوشت پا گذاشتم و غریبه ای رو ملاقات کردم که شد همه ی زندگیم. هر شب اون گذشته رو به یاد میارم و خدا رو شکر میکنم که اون بارون بارید و منو به اون کافه کشوند. خدا رو شکر میکنم که تو رو تو اون گوشه ی دنج تو کافه دیدم.
با غرش آسمون به خودم میام. می ایستم و در حالی که لبه های کتم رو به هم نزدیک میکنم به ابرهای سیاه تو آسمون شب خیره میشم. هنوز بارونی در کار نیست اما برای من که بیشتر عمرم تو لاس وگاس بودم گفتنش سخت نیست که تا چند دقیقه دیگه آسمون باز میشه و سیل ازش میاد. باد موهامو به بازی میگیره و از ذوق ذوق پاهام تازه متوجه میشم که چقدر راه رفتم. گوشیمو از جیبم درمیارم و بهش نگاه میکنم. نزدیک به بیست تماس از دست رفته. گوشی رو خاموش میکنم و برمیگردونم به جیبم، همه برن به درک.