خلاصه کتاب
سمن ۴ که با کلی عشق و محبت دو طرفه با قادر ازدواج کرده ولی خدا صلاح ندونسته تا حالا بچه دار بشه. همه بهش انگ میچسبونن که نازاست که بچه اش نمیشه. سمن دلش پر از غصه است... مخصوصا طایفه شوهرش بهش زخم زبون میزنن و آزارش میدن. تا اینکه وقتی قادر نیست، مادر شوهرش، سمن رو از خونه و کاشونه اش بیرونش میکنه، اون هم به جرم نداشتن بچه، اون هم به خاطر صلاح و مصلحت خدا...