خلاصه کتاب
"رایین" صدای گوشیم برای بار پنجم بلند شد. -چیه آرمین؟ +سلامی مجدد جناب… یه وقتی به روی خودت نیاریا… چرا نمیای… زشته بخدا… من به درک مثلا عروسی خواهرته... -آرمین بس کن تورو خدا. اونا روی دیدن منو ندارن. +مهمون دعوتی دومادیها. پاشو بیا دیگه ...