خلاصه کتاب
مامون عباسی دستور میده مجنون رو ببرن پیشش... مامون از مجنون میپرسه که لیلی که انقدر زشته و اصلا چهرهی زیبایی نداره پس تو عاشق چی این لیلی هستی که ازش دست نمیکشی... مجنون میگه اگه در دیده مجنون نشینی به غیر از خوبی لیلی نبینی اینبار جامون عوض شده بود من لیلی بودم که مجنون شده و جز خوبی چیزی نمی بینه. تو بتی بودی که مثل لات و عزی که پیامبری از سمت خدا تو رو در هم شکست برای بازشدن پیله های دور من و پروانه شدنم و پرواز کردنم. به راستی در انتهای این درد جان فرسا خداست ...