خلاصه کتاب
آنا بعد از ده سال دوری به ایران برمیگردد. در فرودگاه با مرد جوانی روبهرو میشود. مردی که انگار او را خوب میشناسد! او با صمیمیت با آنا حرف میزند و نشانههایی به او میدهد که آنا متعجب میشود! اما مشکل اینجاست... آنا او را نمیشناسد. مرد گمان میکند آنا با او شوخی میکند و قبل از رفتن به او یادآوری میکند که قولی که به او داده را فراموش نکند! ...