دانلود رمان از پیله تا پرنا از نویسنده سپیده علیزاده کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه
تعداد صفحات: 1598
خلاصه رمان: همهی پیلهها به پروانه ختم نمیشوند… برخی در تب و تابِ آبهای جوشان، خود را میسپارند تا به «پرنا» تبدیل شوند… _ابریشمی نقش بسته بر تاروپودِ هستی_ این داستانِ رنجهای آگاهانه و دگردیسیهای ناتمام است؛ داستانِ آنهایی که پروانه نمیشوند، اما درخششِ ابریشمشان، جهان را روشن میکند …
قسمتی از رمان از پیله تا پرنا
بعد از یکی دو ساعت آنقدر کاسهی چشمانم از اشک پر و خالی شده بود که دیگر توان گریه هم نداشتم. به حدی به جان خود افتاده و روحیه و احساساتم را کفن و دفن کرده بودم که دیگر نایی برایم نمانده بود. در اثر غلتیدن در چرخهی معیوب همین افکار موهوم دچار سردرد و سرگیجه شده بودم. ولی یک آن به خود آمدم انگار هوشیار شدم. داشتم چه کار میکردم؟ باید کنترل افکار و احساساتم را در دست میگرفتم و به آنچه پیش رو بود با عقل و منطق مینگریستم. طبق چیزی که در کتابهای روانشناسی خوانده بودم سعی کردم پاسخی واقع گرایانه برای هر یک از این افکار منفی بیابم. عادتم بود همیشه بدترین اتفاق
ممکن را در نظر میگرفتم و برایش راه حلی پیدا میکردم و بعد دیگر خیالم راحت میشد حالا هم باید همین کار را میکردم. مثلا با خود میگفتم اگر شرکت طرف قراردادم کلاهبردار از آب درآید میتوانم به سفارت بروم و مشکلم را با آنها مطرح کنم، میتوانم چند روزی را در خوابگاه سپری کنم تا سوئیتی برای خود پیدا کنم. به این ترتیب شروع به نظم دادن افکارم کردم و آرامشم بازگشت. هر چند که غم و دلتنگی به قوت خود باقی بود. فعلا تنها کمکی که برای خود از دستم بر میآمد، غلبه بر ترس کاذبی بود در وجودم رخنه کرده بود. خلبان چقدر حرف میزد، دوباره صدایش در بلندگوهای تعبیه شده در داخل هواپیما پیچید که خبر فرود قریب الوقوعمان را میداد. در یک لحظه تبدیل
شدم به کلکسیونی از حسهای متضاد؛ هیجان، ترس، شوق و استرس را همزمان با هم حس میکردم. سعی کردم تلاطم درونم را آرام کنم. ابتدا چند نفس عمیق کشیده و به اولین کارهایی که باید بعد از فرود و تحویل چمدانهایم انجام میدادم، فکر کردم. وقتی چرخهای هواپیما باند فرودگاه را لمس کرد، در نهایت آرامش نشسته و منتظر شدم تا از ازدحام جمعیتی که به سمت درهای خروجی هواپیما هجوم آورده بودند، کاسته شود. بعد از کلی زحمت و سختی تا اینجا رسیده بودم و ابدا دلم نمیخواست زیر دست و پای این جماعت عجول له شوم. جزو آخرین نفرات پیاده شدم و در این فاصله تلفن همراهم را از حالت پرواز خارج کرده و با پیامک خبر رسیدنم را به مادر دادم. بخاطر رومینگ، تماس ...