دانلود رمان طنین تنهایی از نویسنده گیلسو حکیم کاملا رایگان
ژانر رمان: جنایی، عاشقانه
تعداد صفحات: 995
خلاصه رمان: شهریار شریعتی، مدیرعامل بزرگترین شرکت مدلینگ ایران در کیش که پروندهی کُشته شدن عجیب همسرش هنوز به سرانجام نرسیده، شبی در حاشیهی خیابانی روستایی در شمال کشور، دخترِ بیهوشی را پیدا میکند که توانایی حرف زدن ندارد و چیزی از گذشتهاش به یاد نمیآورد. تلاش برای پیدا کردن خانوادهی این دختر، شهریار را به زخم سر بازِ مرگِ دلخراش همسرش وصل میکند و …
قسمتی از رمان طنین تنهایی
مراسم سومین روز درگذشت بابا سید امروز در مسجد محل برگزار شده بود و همه خسته و مانده و نه چندان دوستانه توی پذیرایی عمارت با هم حرف میزدند. پس از خواندن وصیت نامهی بابا سید و البته برملا شدن راز طنین و پدر بزرگش، جو خانه به شدت سنگین بود و طنین خیلی بیشتر از قبل تحت فشار قرار داشت. همان موقعی که بابا سید به طنین گفته بود تصمیم دارد بیشتر اموالش را به نام او بزند، طنین با پدربزرگش مخالفت کرده بود چون نمیخواست آتش نفرت برادرانش نسبت به خواهر کوچکشان شعله ورتر شود؛ اما در نهایت بابا سید حرف خود را با آن شرط عجیب و غریب ازدواج طنین به کرسی نشانده بود. و حالا
درست در روزهایی که سروین از شوک مرگ بابا سید که به خاطر آبروریزی او بود، خیلی کاری به کار طنین نداشت طیب و بقیه حسابی با نگاههای تلخشان زندگی را به کام آن دخترک بیچاره زهرمار کرده بودند. طنین برای فرار از این نگاهها و البته حرفهای بی سر و ته طلا که مخ عمه مهین را کار گرفته بود و داشت پشت سر صحرا صحبت میکرد از روی مبل بلند شد و وقتی از قاب پنجره آرمان و کاوه را دید که توی حیاط نشسته بودند و چای میخوردند، لبخند کمرنگی زد و با خروج از عمارت به جمع آنها اضافه شد. آرمان چای را پشت سر هم هورت میکشید و با حرص میگفت: دخترهی لا خاک رفته به خاطر دو قرون پول دستی دستی
بابا سیدو فرستاد اون دنیا، انگار تو این خونه نون و رب میدادن دستش که از ملت پول تیغ میزده، بابا تو شاهزادهی این عمارت بودی هر چی میخواستی داشتی دیگه چه مرگت بود؟ تازه پر رو پررو اومده میگه از من خوشش میاد. اگه یه بار دیگه دور و ور من پیداش بشه چنان با پشت دست میکوبم تو دهنش که اون صورت دیگه نه به درد خودش بخوره نه به درد عمهش. کاوه خندید و به طنین که پشت سر آرمان ایستاده بود اشاره زد: عمهش این جا وایسادهها. طنين خنده کنان کنار آرمان نشست و آرمان با کلافگی نفسش را فوت کرد: ای بابا انقدر اعصابم خرده که یادم رفت مامان خودم عمهشه. سر کاوه از شدت خنده عقب رفت …