دانلود رمان روا (جلد سوم) از نویسنده لواشک کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه
تعداد صفحات: 452
خلاصه رمان: و تو برای منی و من دربندِ دستان تو و کمربندِ چرمِ تو…! “مرگ یا خودکشی”
قسمتی از رمان روا
ارباب بهم اخم کرد اما برام مهم نبود. این سفر یجورایی اولین سفرم با خانوادهی شوهر بود و دلم میخواست که حسابی بهم خوش بگذره. یجورایی یه تصمیماتی گرفته بودم که میخواستم کم کم توی این سفر عملیشون کنم. اول ماشین آقا رضا حرکت کرد و پشت سرش هم ارباب راه افتاد. بهجت خانم چادرش رو روی شونه هاش مرتب کرد و گفت: ما که جا داریم کاش محمد باهامون میومد و تو استراحت میکردی مادر. ارباب لبخند خستهای زد و زمزمه کرد: خوبم. اما کاملا مشخص بود که به قول معروف “صورتش رو با سیلی سرخ نگه داشته” و حال مساعدی نداره. چند دقیقهای به سکوت گذشت تا بهجت خانوم به عقب
برگشت و گفت: فاطمه جون صبح حرکت میکردیم بهتر نبود؟ یه جایی میدیدیم و با چهار تا خلق خدا آشنا میشدیم. مامان هم حرفش رو تایید کرد و سر بحثشون باز شد. ارباب آرنجش رو به شیشهی ماشین جک داد و نالید: مامان مسکن نداری؟ بهجت خانوم با هول و ولا به سمت شاخ شمشادش برگشت و گفت: ندارم مادر. اما میخوای برات یه پرتقال پوست بگیرم؟ سرش رو به نشونهی ” نه” تکون داد و با فشردن پاش روی پدال گاز با سرعت از آقا رضا سبقت گرفت و جلوتر رفت. -الو محمد من جلوتر وايميستم بیا جای من برون. نفهمیدم محمد رضاشون پشت تلفن چی گفت اما ارباب کلافه جواب داد: میگرن لامصبم ول کن
نیست داداش. نگران به سمت صندلیش خم شدم که کنار جاده پارک کرد. کمی بعد هم ماشین آقا رضا کنارمون ایستاد و محمد رضا پیاده شد و به جای ارباب پشت رول نشست. -امیرم بیا سرجای من بشین. دست بهجت خانم که روی دستگیره نشست مامان سریع گفت: عقب که بیشتر جا هست بذار عقب بشینه تا راحت ترم باشه. بهجت خانم نگاهی به ارباب انداخت که از درد سرش رو روی سقف ماشین گذاشته بود. -آخه تو خودت با درد داری، سختت نیست؟ قبل از این که مامان جوابی بده محمدرضا گفت: خاله شما جاتو با فاطمه خانوم عوض کن. به این ترتیب بعد از جا به جاییهای لازم ارباب بین من و مادرش نشست …