دانلود رمان روا (جلد اول) از نویسنده لواشک کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه
تعداد صفحات: 1940
خلاصه رمان: دختری که درگیر یه مثلث عشقی عذاب آور میشود، از طرفی فردی خطرناک و خلافکار که مستر خشنی هم هست خواهان روابطی مختلف میشود. در ازای نجات جان خواهر دخترک از دست یک قاچاقچی و از طرفی پسرخاله دلخسته و عاشق پیشه که در ازای جا و مکان برای زندگی از او قلبش را میخواهد. باید دید که در قلب دخترک تقابل خلافکار خطرناک و یک عاشق پیشه چگونه است و دل او برای کدام یک میتپد …
قسمتی از رمان روا
با سرعتی که ازم بعید بود تمام چیزهای لازم رو برداشتم و نگاهی به تقویم رو میزی انداختم و با دیدن پنجشنبه نفس راحتی کشیدم و از خونه بیرون زدم. لعنتی این سرما قرار نبود تموم بشه و سر صبح بیشتر از همه آزار دهنده بود. جلوی ورودی پارکینگ ایستادم که ماشین آقا بیرون اومد و بدون هیچ مکثی سوار شدم. بخاری و گرمای ماشین عجیب روی پوستم احساس خوبی رو ایجاد کرد که باعث شد لبخند بزنم و از نگاه کیانی دور نمونه. با رسیدن به خیابون اصلی و دیدن ترافیک سر صبح خیابونهای تهران آه از نهادم بلند شد. چراغ قرمزهای طولانی و بخار ماشینها فقط داشت کلافم میکرد و کیانی هم همینطور.
با کوبیده شدن شیشه کنارم نگاهی به پسر بچهای که کلاه زمستونی سرش گذاشته و صورتش چرکین شده بود انداختم و بهش لبخند زدم که ارباب شیشه رو پایین زد. -آقا آقا تورو خدا به شاخه گل بخرید. مظلوم به کیانی خیره شدم و با نگاهش التماسش کردم که دست رد به سینه پسر بچه نزنه اما مثل این که اون قصد نداشت تکلیفشو روشن کنه و خودم دست به کار شدم. -دو تا شاخه گل بده ببینم ازون خوباش جدا کنیها. پسر بچه که از شنیدن این جمله خوشحال شد، با وسواس دوتا شاخه گل رو سمتم گرفت و ارباب زیر لب گفت: کیف پولم تو داشبورده بردار. به حرفش گوش دادم و کیف پولشو بیرون کشیدم و نگاهم
روی عکس دختر زیبایی میخ شد که از لای کیف پول زمین افتاد. ارباب نفس پر حرصی کشید و با تشر گفت: حواست کدوم گوره؟ با شرمندگی پول پسر بچه رو حساب کردم و گلها رو ازش گرفتم و همزمان عکسو از زیر پاهام برداشتم و دوباره خیره شدم بهش که صدای اخطار از کنار گوشم بلند شد. -بزارش سر جاش. عکس رو سرجاش گذاشتم و به داشبورد برگردوندم. هنوز توی ذهنم چشم و ابروی مشکی دختره توی عکس متجسم میشد و همین حس کنجکاویمو بیشتر میکرد. -نگاه گنگی به خیابون انداختم که هیچ شباهتی به راه همیشگیمون نداشت و انگار داشتیم از مقصدمون دور میشدیم. با دودلی لب زدم: آقا.. فکر کنم مسیر و …