دانلود رمان ناخدا از نویسنده سحر نصیری کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه
تعداد صفحات: 2221
خلاصه رمان: تک دختر خونه بود و با تموم اون ارث و میراث هميشه ده قدم از همه عقب بود! چون یه لقب روش بود… مردار! از بچگی زیر هجوم درد و تحقیر بزرگ شد تا جایی که سرنوشت کاری کرد تا بتونه روی پاهاش بایسته و برای اولین بار خودش رو به پدر مستبدش ثابت کنه! پا توی راهی گذاشت که با اون آشنا شد. ناخدا جلال! مردی آروم و جنوبی که کل اهالی بازار ماهیگیرها روی اسمش قسم میخوردن!…
قسمتی از رمان ناخدا :
کمی دستش را بالاتر گرفت، ولی با دیدن جسم سفیدی میان دریا وحشتزده قدمی به عقب برداشت. «استغفرالله، این دیگه چه موجودیه این موقع شب!» فکر میکرد توهم زده و اشتباه دیده است. دوباره نور را بهسمت دریا گرفت و این بار با دقت بیشتری نگاه کرد. با دیدن دخترکی سفیدپوش که میان موجهای وحشی دریا روی قایقی کوچک با سرخوشی میرقصید قدم عقبرفته را به جلو برداشت. دستی به صورتش کشید و هردو دستش را بالا برد. – هی دختر، برگرد اینجا. مگه دیوونه شدی؟ این وقت شب موج و بیرحمی دریا رو نمیبینی؟
دخترک لحظهای بهسوی او بازگشت. ناخدا چندین بار فریاد زد، ولی دخترک اهمیتی نداد و دوباره بهطرف دریا خم شد. ناخدا کلافه و عصبی دستی به پیشانیش کشید. «خدای بزرگ، این وقت شب وسط دریا… این دیگه چه امتحانیه تو دامن من گذاشتی؟» دوباره نور را بهسوی دختر سفیدپوش گرفت. با چشمان خودش دید که دخترک دستانش را باز کرد و بهسمت دریا خم شد. خواست فریاد بکشد و او را از عاقبت کارش باخبر سازد، ولی دیر بود. دخترک سفیدپوش تن به دریا سپرد! ناخدا فریادزنان لباسش را از تن بیرون کشید. «خدایا، همهی کائناتتو دستبه کار کردی که توبهی منو بشکنی؟!
حریف ناخدا شدی، گناه توبه شکستنم پای خودت که امشب بلا جلوی پام گذاشتی!» خودش را به آب سپرد و برخلاف جهت موجهای بلندی که با قدرت تن نیرومندش را به آغوش میکشیدند بهسمت قایق کوچک شنا کرد. بهسختی و بعداز چند دقیقه تلاش دستش به کالبد بیجان دخترک رسید. دستان قوی و تنومندش را دور بدنش پیچید و با تلاش زیاد او را از آب بیرون کشید. دخترک نه تقلایی میکرد و نه حتی نفس میکشید. ناخدا وحشتزده بهطرف اسکله شنا کرد و جسم سنگین دخترک را روی اسکلهی چوبی گذاشت. نفسنفسزنان چند بار به صورت رنگپریدهی دخترک کوبید. – هی دختر؟ چشماتو باز کن… زود باش!
تک دختر خونه بود و با تموم اون ارث و میراث هميشه ده قدم از همه عقب بود! چون یه لقب روش بود... مردار! از بچگی زیر هجوم درد و تحقیر بزرگ شد تا جایی که سرنوشت کاری کرد تا بتونه روی پاهاش بایسته و برای اولین بار خودش رو به پدر مستبدش ثابت کنه! پا توی راهی گذاشت که با اون آشنا شد. ناخدا جلال! مردی آروم و جنوبی که کل اهالی بازار ماهیگیرها روی اسمش قسم میخوردن!...