دانلود رمان هیژا از نویسنده مهری هاشمی کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه، انتقامی
تعداد صفحات: 5044
خلاصه رمان: ژیار راشد مردی از تبار کُرده که برای حفاظت از مادر و برادرش در مقابل پدر مستبدش به اجبار مجبور به قبول شغل اجدادیشون میشه. شغلی که به جز و مرگ و خون هیچ چیز دیگه ای نداره، طی یک اتفاق واسه نابودیش اقدام به قتلش میکنن که همسر و فرزندش کشته میشن، ژیار به کما میره و بعد از اون داخل یه آسایشگاه روانی بستری میشه با اومدن ماهلین و دیدن ژیار روند داستان شکل میگیره و ادامه…
قسمتی از رمان هیژا :
– من تو زندگی قبلیم شاید یه شوهر عاشق نبودم اما كم نذاشتم تو هیچی کم نذاشتم، شاید زیر گوش همسرم دوست دارم و زمزمه نکردم اما همیشه حامی بودم. نذاشتم اینو حس کنه نخواستم حسرت بخوره. من بد نبودم براش. ماهلین سکوت کرد و من با قلبی که حتی از شنیدن چیزهایی که در مورد شیلان گفته بود ناکوک میتپید. لب زدم لعنت به من که به به مرده هم حسادت میکردم. مطمئنم تو واسش بهترین بودی. – اما نظر اون این نبوده هیچ کس اجازه نداره من و ژیار صدا کنه اما….. سکوت که میکرد قلبم به تلاطم میفتاد، چرا اینکار رو با من میکرد!؟ چرا جملهش رو نصفه میذاشت که بی تابم کنه؟ که کاری کنه التماس کنم واسه شنیدن ادامه ش.
با هر دو دست موهای آزادم رو پشت گوشم زدم و محتاط پرسیدم اما چی؟ – اما تو صدام کن … لبخندم عمق گرفت اینقدر زیاد که نگاهش رو سمتم چرخ داد – نمیدونم چی شده که تو این حالی، نمیدونم چیکار کنم که خوب بشی اما اینو میدونم که که خدا همیشه واسه بنده هاش بهترین و میخواد خیره. نگاهم کرد و نگاهش به جایی ما بين لب هام قفل شد نگاهش رو تاب نیاوردم و لبم رو تر کردم که با صدای پایینی لب زد من – خدا؟! فقط یه بار طعم خوب خواست خدا رو چشیدم اونم وقتی بود که واسه اولین بار لباتو بوسیدم. دست گرفتم و مشغول انگشت کشیدن توش شدم دهن که باز کرد نفسم رو نامحسوس بیرون دادم.
– ازدواجم با شیلان عاشقانه نبود، به ازدواج قراردادی واسه بقای خانواده ها واسه بزرگ شدنشون به ازدواج خودخواهانه از سمت پدرهامون آب دهنم رو بلعیدم و آروم پرسیدم یعنی واقعاً گفتی که دوسش نداشتی؟ سرش رو به تأیید تکون داد. دوسش نداشتم لااقل اون اوایل هیچ علاقه ای بهش نداشتم اینو بهش گفتم ازش خواستم خودش کاری کنه این ازدواج کنسل بشه همون موقع هم می دونستم برادرم که مثل نفس بود برام دل به دل شیلان داده اما قبول نکرد. گوشت رونم رو لای انگشتم گرفتم تا مزخرف نگم، تا چیزی نگم که عصبی بشه تمام سؤالم با وحشت خشمش همراه بود ولی خب زبون به دهن نمی گرفتم.
ژیار راشد مردی از تبار کُرده که برای حفاظت از مادر و برادرش در مقابل پدر مستبدش به اجبار مجبور به قبول شغل اجدادیشون میشه. شغلی که به جز و مرگ و خون هیچ چیز دیگه ای نداره، طی یک اتفاق واسه نابودیش اقدام به قتلش میکنن که همسر و فرزندش کشته میشن، ژیار به کما میره و بعد از اون داخل یه آسایشگاه روانی بستری میشه با اومدن ماهلین و دیدن ژیار روند داستان شکل میگیره و ادامه...