دانلود رمان ماهاراجه از نویسنده مهتاب.ر کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه، بزرگسال، اجباری
تعداد صفحات: 372
خلاصه رمان: گیلدا دختر به شدت زیبا و جذاب که خانوادشو از دست داده و پیش داداشش زندگی میکنه. یه روز که داداشش به ماموریت رفته زنداداشش اونو به یه نفر میفروشه تا اونو با خودش به هند ببره و اونجا پرستار ماهاراجه مردی فلج بشه…
قسمتی از رمان ماهاراجه :
خنده تو گلویی کرد و یه تیکه نون تست و کره بادوم زمینی رو جلوی دهنم گرفت و گفت: -شیطونی نکن توله والا همینجا کارم و شروع می کنم. سرم رو کج کردم و با قیافه مظلومی گفتم: -میدونستی دانشمندا یه کشف جدید کردن؟ ابروهاش بالا پرید و پرسید: -چه کشفی؟ قیافه ی متفکرانه ای گرفتم و با حالت جدی و مرموزی گفتم: تحقیقات جدید نشان داده است که حتی یک آغوش 20 ثانیه ای میتواند باعث آزادسازی هورمون اکسیتوسین در بدن شود؛ اکسیتوسین، هورمون شادی، ضدافسردگی و ضد اضطراب است. دانشمندان متفق القول گفته اند تا میتونید گیلدا جان و بغل کنید تا اکسی توسین آزاد کنید و همیشه شاد باشید.
من نگفتما دانشمندا گفتن. با ابروهای بالا پریده خودش رو جلو کشید. بیتاب بهش نگاه میکردم که دستش جلو اومد و گفت: -اون وقت دانشمندا هنوز کشف نکردن اگه اینجوری دلبری کنی هورمون های مردونه بالا و پایین میشه و ممکنه بعدش احتیاج به بخیه داشته باشی؟ با سرتقی سری بالا انداختم: -اصلا هنوز هورمون مردونه کشف نش… نیپل هام رو که بین انگشتاش فشار داد حرف تو دهنم ماسید. انگار مغزم دیگه کار نمیکرد،هنگ کرده بود. لب گزیدم و به کمرم قوس بیشتری دادم،این حرکات دیگه دست خودم نبود. چند لحظه بعد یادمون رفته بود داریم صبحانه میخوریم. از جاش بلند شد و دستش رو با حوصله روی گردنم کشید.
از شونه هام رد شد و قوس کمرم رو نوازش کرد و هیس کشداری گفت. انگار این اولین قوس کمری بود که میدید. از کمرم آروم و با حوصله پایین رفت و به باسنم که رسید ، اولین اسپنک رو روی پوست حساسم کوبید و گفت: -اینکه اینقدر زود قرمز میشه رو دوست دارم. موهای بلندم رو دور دستش پیچید و سرم رو تا آخرین حد عقب کشید. هنوز معنی حرفش رو نفهمیده بودم که تو یه حرکت من رو از روی میز بلند کرد و روی شونه ش انداخت. قدرت بدنی زیادی داشت و من در مقابلش خیلی ضعیف بودم. از هیجان زیاد جیغ بلندی کشیدم و با اسپنکی که زد ساکت شدم: از رک بودنش خجالت کشیدم. طوری که حس میکردم گونه هام سرخ شده.
گیلدا دختر به شدت زیبا و جذاب که خانوادشو از دست داده و پیش داداشش زندگی میکنه. یه روز که داداشش به ماموریت رفته زنداداشش اونو به یه نفر میفروشه تا اونو با خودش به هند ببره و اونجا پرستار ماهاراجه مردی فلج بشه...