خلاصه کتاب
چشمها دنیای عجیبی دارند، هزاران ورق را سیاه کن و هیچ... خیره شو به چشمهایش و تمام... حرف میزنند، بیصدا، بیفریاد، بیقلم... ولی خوانا... این خواندن هم قلب های مبتلا به هم می خواهد... من از ابتلا به تو و خواندن چشمهایت گذشتهام... حافظم تو را...