دانلود رمان نوشیکا از نساء حسنوند کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه
تعداد صفحات: ۲۷۷۲
خلاصه رمان:
-امروز بار جدید سفارش دادم، حولوحوش ساعت ۱۱ میرسه در مغازه. یاسر حواست جمع باشه بار ابریشمه، کم و کاستی پیش نیاد… آره خودمم هستم، تا نیم ساعت دیگه برمیگردم، فقط اگه زودتر از من اومدن تو حواست باشه. پیچید تا پلههای حجرهی حاج صابر رو بالا برود که با دیدن موتوری که با سرعت به سمتش میآمد و شیشهای که در دستش بود، حرف در دهانش ماسید. نمیدانست ماجرا چیست، فقط متوجه شد آن دختر چادری با مشمای پر آبی که دو ماهی قرمز داخلش بود و چند قدمی با او فاصله داشت، هدفشان است …
قسمتی از رمان نوشیکا :
– من… من زن… زن حاج ياسين بشم؟!
لبخند روی لبان پیرمرد نشست: آره دخترم، گفتم که.
نگاه ماتش خیرهی گلهای فرش زیر پایش ماند و عرق سردی روی تیغه کمرش نشست.
آهوی بی کس وکار، زن حاج ياسين بازاری با آن همه ثروت و دبدبه کبکبه؟ مثال یک جفت دمپایی لنگه به لنگه… چه وصلهی ناجوری!
دستان عرق کرده اش را دور چادر گلداری که خاتون داده بود سر کند، مشت کرد.
واو به واو ماجرا را برایش گفته بودند. باید زن حاج ياسين میشد و در امنیت منتظر میماند تا خواستگاری درخور گیرش بیاید تا بتواند زیر سایه مردی دیگر زندگی کند.
چرا؟ چون پسر عموی حرام لقمه اش دندان برایش تیز کرده بود.
چون خودش بهتر میدانست اگر باز تنها شود این بار تاوان نخواستن او را با از دست دادن عفت و دخترانگی اش میدهد.
بغض میان گلویش گره بست ولی الکی خندید.
-حاج آقا… من… من مثل وصلهی ناجورم واسه این خونواده.
چانه اش بد لرزید ولی نشکست: آخه یه حرفایی میزنید!
ای کاش پدر یاسین اینجا ننشسته بود.
کاش مجبور نبود جلوی خود او اعتراف کند که برای پسرش و خانواده اش کم است.
کدام آدمی از زیر دست بودن راضی بود که او باشد؟