دانلود رمان دیوار آهنی از فاطمه خادمی کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه، پرستاری، درام
تعداد صفحات: ۱۵۸
خلاصه رمان:
ریما دختری طرد شده از خانواده بخاطر اتفاق پوچ، اتفاقی که بی تقصیر ترین آدم اوست... پرستار کودکی میشود، اما!… پدر آن بچه کیست؟! پدری که عشق قدیمی ریما است!
قسمتی از رمان دیوار آهنی :
وارد عمارت شدم که آتی رو مشغول بازی با دختر بچه دیدم.
کمی اونور ترم نرگس با یک زن دیگه بود.
آتریسا با دیدنم دوید سمتم دستامو باز کردم که پرید تو بغلم با اون لحن بچه گونش گفت:
-دیما ژون این دختر دوستمه تاتیاناست.
رو به تاتیانا کردم لبخندی بهش زدم لپشو کشیدمو گفتم: سلام خانوم کوچولو.
چینی به چشاش داد و گفت: دستاتون کثیفه به صورت من دست نزنید. بعدشم من کوچولو نیستم.
از تعجب چشمام گنده شد. عجب بچه ای بود.
-ولش کن ديماژون این دیونست.
خنده ای به لحن بچه گونش کردم که تاتیانا گفت: دیونع خودتی!
آتی بدون توجه بهش دستمو گرفت برد سمت عروسکاش یک ساعت باهاشون بازی کردم که صدای باز شدن در اومد.
برگشتم سمت در که ماشین سامیار رو دیدم با پیاده شدنش از ماشین آتی دوید سمتش سامیار محکم گرفتشو پرتش کرد هوا که صدای جیغ آتی بلند شد.
سامیار آتی رو گذاشت زمین به سمت نرگس رفت. به اون زنه که نمیشناختمش دست داد خیلی ریکلس بعد رفت توخونه.
بی ادب یه سلام نکرد بهم، شونه بالا اندختم به امیر فکر کردم.
پسر خو شگلی بود موهای مشکی پوست سفید لبای باریک صورتی ته ریش کمی جذابش کرده بود از همه خوشگل تر اون چشای مشکیش بود.
لبخندی زدم از فکر کردن به امیر اومدم بیرون.
وارد آشپزخونه شدم شیر کاکائو رو از یخچال در آوردم دو تا لیوان گذاشتم روی میز شیر کاکائو رو ریختم تو لیوانا گذاشتم …