دانلود رمان فرشتگی از آشکارا کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات: ۳۸۶
خلاصه رمان:
برای به دست آوردن قلب خانزاده، سر خودم قمار کردم اما نمیدونستم بزرگترین باخت زندگیم توی بردن دل کسی بود که بهم گفت عاشقمه؛ ولی اون هم نمیدونست که خون توی رگهام رو با جنین برادرش شریک شدم…
قسمتی از رمان فرشتگی :
با هر قدمی که سمت خانه برمیداشت، بغض بیرحمانه تر گلویش را فشار میداد.
جلوی در ایستاد و ضربهی آرامی به چوب گردوی منبت کاری شدهی در زد.
اگر پدرش چند ماه زودتر به دنیا میآمد و این عمارت خانه اش میشد شاید ازدواجی در کار نبود…
همراه نسیم غروب بوی عطر خنکی زیر بینی اش و صدای گرمی در گوشش پیچید: دیر کردی!
سمت صاحب صدا برگشت که در سایه ی ستون های عمارت به در نزدیک میشد.
بغضش را فرو خورد و با صدایی که سعی داشت نلرزد جواب داد: «اردشیر اومده؟»
سری به تصدیق تکان داد «چند دقیقه ای میشه که رسیده.»
آهی که در سینه اش بند آمده بود رها کرد همزمان در باز شد و چهرهی متعجب مونس خانم رو به رویشان قرار گرفت.
-«سلام آقا ارسلان، سلام عروس خانم خدا رو شکر برگشتید همه نگرانتون بودن.»
ارسلان خم شد و زیر گوشش زمزمه کرد: «بسپرش به من.»
به محض ورودشان به سالن ایلای بانو با نگرانی از جا پرید: «کجا بودین شما؟ نگرانتون شدم»
سپس با قدم های بلند خودش را به آن ها رساند و دست های سرد مهتاب را در دست گرفت.
«حالت خوبه مهتاب جان؟»
مهتاب سری به تصدیق تکان داد و نیم نگاهی به چهرهی خونسرد ارسلان انداخت.
ایلای دوباره پرسید: «کجا بودین؟»
ارسلان جواب داد: «من که تو حیاط بودم مهتاب رو دیدم فکر کنم از گلخونه میاومد.»
ایلای نفس راحتی کشید: «ولی بهتر بود خبر میدادید.» …