دانلود رمان حقارت یک صدف از نویسنده helia hsnpr کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه، هیجانی، اربابی
تعداد صفحات: 282
خلاصه رمان: آنچه با یک آشنایی دانشگاهی شروع شد، به رابطهای پرتنش تبدیل میشود که در آن استاد به ارباب تبدیل میشود. اما وقتی دختر داستان با پسری جدید آشنا میشود، متوجه میشود آنچه تصور میکرد عشق بوده، در واقع چیزی کاملاً متفاوت بوده است. حالا باید بین گذشته ناآگاهانه و آینده ای روشن تر انتخاب کند …
قسمتی از رمان حقارت یک صدف
با رها به سمت همون آموزشگاهی که گفت رفتیم. خدارو شکر سالن طبقه اول بود وگرنه با این پلهها میمردم تا برم بالا، وارد سالن که شدیم رفتم سمت میز و شروع کردم به سلام و احوال پرسی. قیمت کلاسها برام اهمیت نداشت ولی تایمهاش خیلی مهم بودن قیمت و شرایط کلاسها رو خانم محمدی توضیح داد و گفت که کلاس شیمی پنچ دقیقه دیگه شروع میشه. وای خدا مرسی که به فکرمی و میدونی فردا امتحان دارم. نشستم رو صندلی و منتظر شدم تا رها کارش تموم بشه. گوشیم رو در آوردم و الکی تو اینستاگرام چرخیدم که صدای مردونهای به گوشم خورد. سرم رو بالا آوردم تا ببینم اون شخص کیه که با دیدن اون پسر
چشمام گرد شد. باورم نمیشه این پسره اینجا چیکار میکنه؟ توی چشمهام خیره شده بود و من هم توانایی اینکه حرکتی کنم نداشتم. با نشستن رها کنارم سرم رو انداختم پایین و شروع کردم با انگشتای دستم بازی کردن. خدایا اخه این چه سرنوشتیه که انقدر امروز با این پسر ناشناس برخورد کنم. اخه چرا با قلب من بازی میکنی؟ با صدا زدن خانوم محمدی بلند شدیم بریم سر کلاس اما… اما موبایلم به صدا در اومد. با تعجب به گوشی نگاه کردم و فهمیدم مامان داره زنگ میزنه. هه چه عجب یادش افتاد یک دخترم داره. +سلام بله؟ -چرا انقد پول کشیدی؟ این همه پول رو میخوای چیکار کنی؟ +مامان اگر اول سلام بدی بد نیستها
اون پول هم برای ثبت نام کردن توی کلاس دادم. -باشه کاری نداری؟ راستی شب دیر میام خونه مواظب باش. با شنیدن این جمله اعصابم خورد شد و با یک خداحافظ کوتاه تماس رو قطع کردم. گفت شب دیر میاد هی خدا این چه زندگیه اخه؟ صورتم از عصبانیت حسابی سرخ شده بود. رها دستم رو گرفت و وارد کلاس شدیم. روی صندلیهای انتهای کلاس جا گرفتیم که رها اسرار کرد دلیل عصبانیتم رو بهش بگم و منم کل جریان رو براش تعریف کردم، تنها کسی که از زندگی من باخبر بود رهاست. بعد از چند دقیقه همه به احترام استاد بلند شدن اما من سرم پایین بود و به استاد نگاه نکردم که صدای مردی بلند شد. -سلام بچه ها! …