دانلود رمان نفسی دیگر از نویسنده اکرم افخمی کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه
تعداد صفحات: 218
خلاصه رمان: داستان در مورد دختری به اسم بیتا هستش که طی یه اتفاقاتی تو یه مهمونی با پسری آشنا میشه،که این دو تا طی یه اتفاقات خاصی عاشق همدیگه میشن و پسر عموی بیتا که از این اتفاق با خبر میشه، بلا های زیاد و مختلفی سر بیتا میاره تا این دو تا به هم نرسن. اما اونا حاظر میشن از تمام موانعی که زندگی سر راهشون قرار میده عبور کنن اما نمیدونن که سرنوشت که آینده سخت و مبهمی براشون در نظر گرفته.
قسمتی از رمان نفسی دیگر :
از اتاق رفتم بیرون دو روز خیلی زیاد بود. دلیل این زیاد بودن رو خدا میدونه ولش کن حالا. مرتضی کسی نیست که بخوام بترسم ازش. رفتم تو اتاق و بعد از کلی سیم جیم شدن توسط سحر کارامو کردم و وقت اداری که تموم شد ماشین رو روشن کردم و به طرف خونه رفتم ماشین رو پارک کردم و رفتم بالا تا لباسام رو عوض کنم بعد از پوشیدن لباسای راحتیم از اتاق بیرون اومدم. بهزاد هم همزمان از اتاقش اومد بیرون و گفت – به خانم مهندس و دستشو به طرفم دراز کرد از لحن حرف زدنش خندم گرفته بود باهاش دست دادم و گفتم – به به آقای وکیل مشتاق دیدار. بعد از کلی مسخره بازی یهو آیفون صداش در اومد بهزاد برداشت و گفت که کاوه ست رفتم پیشوازش بعد از اینکه با همه احوال پرسی کرد.
اومد تو اتاقم تا کادو هام رو بهم بده از توی چشماش غم رو میشد به راحتی خوند نشست رو صندلی و بسته کادو رو بهم داد. وای یه پالتو خز دار ایتالیایی که تا بالای زانو هام بود برشداشتم و زود تنم کردم و رو به کاوه گفتم – خوشگل شدم؟ کاوه سرشو پایین انداخت و گفت – خوشگل بودی. بعد یه جعبه کادویی هم از جیبش در آورد و داد دستم وقتی بازش کردم یه گردنبند خیلی خوشگل که روش طرح LOVE روش نوشته شده بود و به جای حرف O یه الماس خوشگل بود. حتی زنجیرش هم چشم نواز بود خیلی خوشگل بود پریدم بالا و گفتم – مرسی کاوه خیلی قشنگه کاوه هم با یه حالت نا امیدی گفت – ولی نه به قشنگی تو نشستم کنارش دستمو گذاشتم رو پاش و گفتم.
– از چی ناراحتی کاوه کاوه با صدایی که از غم می لرزید گفت – اگه بخوان عشقتو عشقی که از بچگی برای داشتنش تا الان صبر کردی و جیک نزدی رو ازت بگیرن دلت نمی گرفت؟ داغون نمی شدی؟ سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم راست میگفت از بچگی همیشه هوامو داشت و مواظبم بود خدایا چیکار کنم؟ کمکم کن کاوه باز گفت – داغونم بیتا دلم نمیخاد بدون تو زندگی کنم اگه بری خودمو میکشم نمی تونم ببینم اون دستاتو بگیره. نمی تونم ببینم که بخای یه شب با اون باشی و مال اون بشی من خودمو میکشم تو برو راحت به ع..شق..ت برس. اینو که گفت از جاش بلند شد که بره حرفشو انقدر جدی گفت که ته دلم لرزید وای حتی تصورش هم دیوونم میکنه که کاوه بخواد خودشو بکشه.
داستان در مورد دختری به اسم بیتا هستش که طی یه اتفاقاتی تو یه مهمونی با پسری آشنا میشه،که این دو تا طی یه اتفاقات خاصی عاشق همدیگه میشن و پسر عموی بیتا که از این اتفاق با خبر میشه، بلا های زیاد و مختلفی سر بیتا میاره تا این دو تا به هم نرسن. اما اونا حاظر میشن از تمام موانعی که زندگی سر راهشون قرار میده عبور کنن اما نمیدونن که سرنوشت که آینده سخت و مبهمی براشون در نظر گرفته.