دانلود رمان پتریکور از نویسنده زهرا فضلی کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه
تعداد صفحات: 784
خلاصه رمان: ریموت را زده و سوار میشوم و آهسته در را میبندم. بر خلاف من فرناز جوری در را میکوبد که انگار با در بخت برگشته پدرکشتگی دارد. نگاه سرزنش گرم را به فرناز میدوزم که بی خیال میخندد. ـ ببخشید … از دستم در رفت جون تو ـ نمیدونم چرا این به قلم همیشه از دستت در میره عرق روی پیشانی اش را پاک میکند و غر میزند. ـ اوففف … کشتی ما رو با این لگنت ….. خیره که نگاهش میکنم با صدای گوش خراشی میخندد و ضربه ای به شانه ام میزند. ـ ببخشید که به عروسکت توهین کردم … یعنی این غیرتی که تو رو ماشینت داری بابام رو مامانم نداره ….
قسمتی از رمان پتریکور :
نگاهم را از چشمان گیرایش برمی دارم. -باشه، بپرس! -تا حالا به اینکه جدا بشیم فکر کردی؟! بهت زده به او مینگرم، چرا باید همچین سوالی بپرسد؟! آن هم بعد این همه سال، شاید این مقدمه چینی باشد برای درخواستش برای جدایی…حتی از فکرش هم رعش های برتنم مینشیند و دستانم در اوج گرما، یخ میزند. -نمی خوام برای جواب دادن فکر کنی و جمله بسازی، بدون درنگ جواب بده. فنجان چایم را بر میدارم و دستانم را به دورش حلقه میکنم تا شاید گرمایش دستان یخ زدهام را کمی گرما بخشد. -آره فکر کردم…چندین بار. رنگ نگاهش کدر می شود و فک پایینش کمی فشرده که البته ممکن است در نور اندک اتاق توهم چشمانم باشد. -آخرین باری که این فکر به سرت زده کی بوده؟!
آیا در حد تصمیم بوده یا به اجراش هم فکر کردی؟! پوزخندی روی لبانم می نشیند. -آخرین باری که به این موضوع فکر کردم و قسم خوردم که اجراش کنم دقیقا همون زمانی بود که عکس هامون بخش شد و تو بی کسیم و به روم آوردی و گفتی برای تو که کسی و نداری پخش شدن عکس ها و رفتن آبرو مهم نیست. -متاسفم، منظوری نداشتم. لبخندی به چهره ی جدی اش میزنم. -دقت کردی که ظرف چند ماه اخیر این چندمین باره که داری این حرف و میزنی؟! نگاهم را به فنجان در دستم می دوزم، نمی خواهم آدم ناسپاسی باشم، ولی باید بداند که گاهی بعضی حرف ها مانند خنجری زهرآلود قلبمان را پاره می کنند و دردی جانکاه به وجودمان می بخشند.
-به قول داستایوفسکی؛ ما هرکسی و به یه روشی می کشیم، بعضی هارو با گلوله، بعضی هارو با کارهایی که می کنیم و بعضی هارو با حرف هامون. میتوانم سنگینی نگاهش را احساس کنم ولی همچنان سرم پایین است و به فنجانم خیره ام. -حرف ها بدترین گزینه برای کشتن یه آدمه و از گلوله هم خطرناکتر چون روح آدم و تیکه تیکه میکنه و باعث مرگ تدریجی میشه. کمی از چای سرد شده ام می نوشم. -این چیزا رو نگفتم که یه وقت خجالت زده بشی، فقط… حرفم را تمام نکرده ام که به سمتم خیز برمیدارد و کف دستانش را دو طرف صورتم می گذارد و دهانم را میبوسد. -متاسفم… دوباره بوسه ای میزند و حرفش را تکرار میکند. -متاسفم. مرا به طرف خودش می کشاند و روی پاهایش می نشاند.
ریموت را زده و سوار میشوم و آهسته در را میبندم. بر خلاف من فرناز جوری در را میکوبد که انگار با در بخت برگشته پدرکشتگی دارد. نگاه سرزنش گرم را به فرناز میدوزم که بی خیال میخندد. ـ ببخشید ... از دستم در رفت جون تو ـ نمیدونم چرا این به قلم همیشه از دستت در میره عرق روی پیشانی اش را پاک میکند و غر میزند. ـ اوففف ... کشتی ما رو با این لگنت ..... خیره که نگاهش میکنم با صدای گوش خراشی میخندد و ضربه ای به شانه ام میزند. ـ ببخشید که به عروسکت توهین کردم ... یعنی این غیرتی که تو رو ماشینت داری بابام رو مامانم نداره ....