سهیل با حرص نگاهی به افرا کرد و از حال شوخی در آمد و با عصبانیت غرید نه اینکه خودت دکتر شدی خوبه باز مثل تو نقاش نشدم اونجوری پاک آبروم جلوی دختر خاله م می رفت. باور این خوشحالی دروغینت خیلی سخته جغجغه افرا خندید و برایش شکلک در آورد و گفت – ههه… کورخوندی من خیلی هم خوشحالم دختر خاله نه بگو خواهر کدوم خواهری از ترقی خواهرش خوشحال نمیشه هان؟!
در یک لحظه چهره ی سهیل در هم کشیده شد و شوخی و خنده ی قبل جایش را به سکوت داد. خاله سیما وقتی دید خواهر و برادر لحن کلامشان از حالت عادی خارج شده، با تغیر گفت – بسه بچه ها… ما اومده بودیم تبریک بگیم و بریم چرا عین خروس جنگی به جون هم افتادین؟ بعد رو به من کرد و در حالی که روی بازویم را نوازش می کرد با مهربانی تمام گفت: باعث سرافرازی کل خانواده شدی و به خانواده پدرت نشون دادی شیر دختری مثلی تو به صدتا پسر می ارزه اولین روزی که مطبت رو افتتاح کنی، اولین بیمارت خودمم – خدا نکنه خاله…
خاله خندید و با دست روی شانه ام زد و گفت: – خاله جون نگفتم که میخوام بمیرم با دندون درد هم کسی بلایی سرش نمیاد… فقط از شر دندون پزشکای غریبه خلاص میشم سکوت سهیل بدجور فضا را تغییر داد. با باز شدن در حیاط با کلید اندام پدرم در آستانه ی در حیاط نمایان شد. خیلی راحت از توی، پذیرایی حیاط بیست متری مان دیده می شد. با دیدن، پدرم سهیل از روی مبل بلند شد و گفت: – بفرمايين صاحبش اومد ما دیگه بریم.