دانلود رمان قصهی موج از خورشید شمس کاملا رایگان
ژانر رمان: عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات: ۲۲۲
خلاصه رمان:
موج به اجبار پدربزرگش مجبور است با فریاد، هم بازی بچگی اش ازدواج کند. تا اینکه با دکتر نیک آشنا شده و در ادامه حقایقی را در مورد زندگی همسرش میفهمد …
قسمتی از رمان قصهی موج :
احساس میکردم بدنم یه جوری میلرزه که هر لحظه امکان داره عمارتو به لرزه در بیارم، تب و لرز امونمو بریده بود.
ته مه های دلم به خودم لعنت میفرستادم که چرا ظهر پنجرهی اتاقمو باز گذاشتم که سرما بخورم بدنم مچاله بود.
فریاد لب زد: موج من… راستش من….
-تو چی؟
-من فردا از شمال دور میشم… خیالت راحت دیگه هم برنمیگردم خودت آقا جونو راضی کن میخواد تو این هفته ما دو تا رو…
آروم لب زدم: ما دو تا رو چی؟
سکوت فریاد پر از حرف بود و من از این سکوت سر سام گرفتم و دوباره لب زدم- ما دو تارو چی؟
لخت و عور حرفشو کوبید تو دهنم: باید عقد کنیم موج.
رعد و برق زد بارون صدام میکرد من باید میرفتم اصلاً اینجا چیکار میکردم؟
چه ساده میخواست در بره و منو تو جون آقا جون بندازه چه راحت میگفت خیالت راحت و شونه خالی میکرد.
من میموندم و اون فرسنگها دور میشد این ته بی معرفتی بود…
دوباره سردم شد بارون شدت گرفت آسمون جیغ زد. حالت تهوع داشتم میخواستم احساستمو بالا بیارم.
خودمو به حیاط رسوندم نعشمو انداختم وسط باغچه فریاد دستشو از پشت روی گردنم گذاشته بود و زمزمه میکرد: موج آروم باش نفس بکش…
مایع زرد رنگی که از دهنم خارج میشد حالمو بیشتر بهم میزد دستمو از لبهی باغچه برداشتم هنوز میلرزیدم.
انگشتامو نزدیک صورتم بردم نمیتونستم اشکهای روی گونه هامو لمس کنم، گریه هام زیر بارون گم شدند …